X
تبلیغات
من و شوهرم
خدایا این پیوند زیبا رو ، مستحکم تر و پایدارتر کن
سلام

از عروسی ام دقیقا 4 ماه و 13 روز گذشته

وای که توی این مدت من چی کشیدم

اولش امتحانهام که تا نرفته خونه بخت شروع شد و منو دیونه کرد و بعدشم کار

خدا رو شکر با نمر های خوبی قبول شدم

تابستون هم هیچ واحدی برنداشتم

می خواستم فقط برم سرکار ...همین

نم یخواستم زیاد درگیر باشم

اما یه اتفاقی افتاد

که تمام آرامش منو بهم زد

داشتم برای بچه دار شدن برنامه می ریختم برای این که دیگه سرکار نرم و فقط به خونه برسم و دانشگاه مکه یهو زد پدر شوهر سکته کرد

سکته مغری کرد و رفت توی بخش آی سی یو بیجاره سنی نداره 50 سالشه و یکبار هم سکته قلبی کرده دلم خیلی براش سوخت مرد خوبیه با اون همه غرور و مهربونی و اونهمه کاری که برای همه خواهر برادرهاش و دورو بری هاش کرد چقدر تنهاست

الان که توی گوشه ی بیمارستانه هیچ کسی به دادش نمی رسه

البته ملاقاتی تا دلتون بخواد داره اما کو کسی که دست گیر باشه

منو بگو عروس 4 ماه

انقدر گریه کردم

به حال اون به حال شوهرم به حال خودم

حالا شوهرم تصمیم گرفته تا یه خونه بزرگتر بگیره و اونها رو یعنی پدرشوهرو مادرشوهر و برادر کوچیکش رو بیاره پیش خودمون

فرض کنید من توی یک خونه با اونها ...تازه عروس باشی و بخوای راحت باشی

بیچاره شوهرم توی بد موقعیتیه نمی تونم بهش بگم برو براشون یه خونه مستقل بگیر توی بحران مالیه

از طرفی چون خونه پدرشوهرم خیلی پله می خوره و بعد از ترخیص ار بیمارستان باید توی بک خونه بدون پله باشه ناچاریم که جایی برم که یا آسانسور داشته باشه یا اینکه همکف

می دونید توی این چند رو چی منو خیلی غصه داد

اینکه من اصلا مخالفتی با حرف شوهرم مبنی بر اینکه با اونها زندگی بکنیم نکردم

هیچی تازه گفتم تو برادر بزرگی وظیفه اته منم کنار میام

اونوقت خواهر شوهرم مثل تانک هی ما رو سعی می کنه بکوبه که بابامه می خوام ببرم پیش خودم اونم با وضعیتی مثل اون یه بچه 6 ساله و یه بچه 4 -5 ماهه و یه شوهر دم دمکی و شرور

تازه شوهرم چقدر سر شوهرم منت گذاشت که من فلان کارو براتون کردم دیگه نم یکنم

خوب شوهرم منم مرده بهش برمی خوره گفت بالا برید پائین بیاد خودم بابا رو می برم و نوکرشم هستم

و یه چیز دیگه و اون اینکه شوهرم با همین داماد پر دوز و کلک شریکه

همیشه می ترسم

و ترسم تحقق پیدا کرد یه شرکت زدن شریکی اما حالا آقا ادعاش می شه چون همه کار اونجا رو اون کرده مال اونه و از این حرفها

خیلی گریه کردم

خیلی من توقع تشکر از کسی رو ندارم ...می دونم باید این کار رو بکنم و باید شوهرم به پدر مادرش خدمت کنه

اما ندیدم که به زور بخوای به کسی محبت کنی و بعد همه هم برات قافه بگیرن و بهت احترام نذارن

خیلی دلم گرفته  توی برزخ ام برام دعا کنید

شوهرم خیلی دوستت دارم و حاضزم برات هر کاری بکنم

تنهات نمی ذارم

نگران نباش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:44  توسط ستایش | 
خوب خیلی وقته ننوشتم اما امروز می خوام به طور خلاصه یه چیزهایی بنویسم

عروسی ما توی باغ بود روز 22 خرداد دقیقا روز انتخابات ، هوا ظهر خیلی گرم بود رفتیم توی باغ و کلی فیلمبرداری و ژست های فانتزی

بعدش اومدیم باغ و رفتیم اتاق عقدش و فامیل های گرام تشریف آوردند برای دادن کادو .....

خوب بگذریم که دلمان از بعضی ها گرفت مخصوصا عمه های محترم شوهرم که انگار من هوشون بودم مخصوصا عمه ایی که دخترش عاشق شوهرم بود ...

روز عروسی هم دختر عمه شوهرم نیومده بود و همه پشت سرش حرف می زدند که چرا نیومده !

چشمتون روز بد نبینه منو و شوهرم وقتی وارد باغ شدیم بعد از سلام و علیک به میهمانها رفتیم نشستیم که دیدم بادهای مشکوکی داره می وزه آهنگی گذاشتند و من و اون شروع به رقصیدن کردیم که یهو دیدم داره تازه قطره قطره بارون میاد زیاد طول نکشید که یهو طوفانی سهمگین شروع به وزیدن کرد و بعدش هم برق باغ رفت و در تاریکی و بارندگی و تند باد ....خدمتکاران میهمانها رو به داخل تالاری که برای همین منظور آماده شده بود راهنمایی کردند اما از شانس بد  خدمتکارا طنبلی کردند و متاسفانه میزها و صندلی ها چیده نشده بود و مهمان هاسرپا در تاریکی .....منو بگو داشتم دیونه می شدم از طرفی برق نبود از یک طرف دیگه مهمانها خیس بودند و باد هم می وزید ...فامیل های شوهر که جشن گرفته بودند بدجنسا

من و شوهرم چقدر غصه داشتیم ...گریه ام گرفته بودم اما دوستام هی الکی منو میخندوند و دلداری ام می داند بعد از چهل دقیقه بارون بند اومد و مهمانها کم کم وارد باغ شدند اما صندلی ها یکم خیس بود دوستام هی می گفتند بیا برقص اونم با یک لامپ بزرگی که وسط باغ بودو نور کمی داشت

بلاخره اون شب هم گذشت اما اون صحنه یادم نمی ره

به آسمون نگاه کردم و از خدا خواستم عروسی ام رو بهم نزنه بهش گفتم که بارون رو بند بیاره تا عروسی تموم بشه آخه من و شوهرم خیلی برای این عروسی زحمت کشیده بودیم

شب عروسی وقتی رسیدیم خونه دو تایی چقدر گریه کردیم ....

دلمون حسابی گرفته بود

راستی امتحانهابعد از یک هفته از عروسی شروع شد نمی دونستم چطور درس بخونم و به کارهای شرکت برسم و به خونه

گیج بودم ............اما اینو بگم نتیجه امتحانام خیلی خوب بود خدا را شکر

حالا هم که یک ماه و اندی به عبارتی 35 روز از عروسی می گذره

چقدر توی خونه خوبه آرامش داره واقعا از دوران نامزدی بهتره خیلی بهتره

الان که دارم این متن رو می نویسم احساس خوبی دارم واقعا زندگی مشترک به آدم آرامش می ده

شوهرم که تکه ای از وجودمه رو عاشقانه دوست دارم و ستایشش می کنم

 

باز هم می نویسم البته دفعه بعد از حواشی اون

عروسی من از اون عروسی ها بود که خیلی حاشیه داشت

 

فعلا  یا حق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:19  توسط ستایش | 
من خسته ام م م م دلم می خواد یک روز کامل بخوابم  دیگه چیزی به روز عروسی نمونده کارها چند برابر شده درس رو که ماشاالله بوسیدم گذاشتم کنار این از دانشگاه  وسایل بخر بچین ...چقدر سخته ها حسابی حسابی ذوق کردم وقتی شور شوهرم رو و نگاه پر معناش رو می بینم مصمم تر می شم که باید به زندگی چسبید و بهش ارزش داد .راستی خواهر شوهر هم دختر کوچولوش رو به دنیا آورد هنوز خونه کامل نشده وسایل ها همینجوری ریخته شده وسط پذیرایی باید ۵ شنبه وقت بذارم و دیگه کامل کنم آخه می خوام جمعه مادرشوهر اینا رو دعوت کنم بیان جاهاز ببین و از این حرفها ..نمی دونم چی باید بنویسم می خوام برم درس بخونم الان محل کارم هستم بهتره از این وقت اضافه استفاده کنم حیفه !

من رفتم بازم میام

راستی شوهرمممممممممم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 10:13  توسط ستایش | 
حس خوبی دارم

کمی سرکش شده بودم و بی قرار که به لطف خدا برطرف شد

خودم دل گرفته بودم و عجیب از همه دلسرد

دیروز به خواهر شوهر زنگ زدم خواب بود مادر شوهر انجا بود کلی سلام و علیک رد و دل شد ومادر شوهر نگران دخترش بود چون حالش زیاد خوب نیست و همین امروز و فرداست که نی نی اش به دنیا بیاد البته نی نی دومش ...

مادرشوهر یکم نگران ما(من و شوشو ) به خاطر مراسم عروسیه و یکم نگران دخترش و نی نی اش

مادرها چقدر دغدغه دارن ها .....دیروز یک متن خوشگل نوشتم که گذاشتم توی وبلاگم

راستش من یه راز دارم

یه وبلاگ دیگه هم دارم که بعدا لوش می دم .....اونم درباره عشقه البته عشق زمینی نیست عشق الهی

حالا می گم البته شیرین جون می دونه اما خوب دیگه بعدا به همه می گم

راستی دیروز با آقای شوهر حسابی راه رفتیم برای سفارش کارت عروسی و خرید کفش عروس

بلاخره خریدم .........هورااااااااااااااااااااااااااا

خوشگله کفشه ...کارت عروسیمون هم ساده است همون چیزی که می خواستیم

خیلی خسته شدیم الان هم که دارم یم نویسم کلی خوابم میاد

راستی می خوام انرژی منفی رو از ذهنم پاک کنم ،پست قبلی رو که در حال انفجارم حذف می کنم

می خوام آروم باشم و با آرامش به زندگی ام در کنار شوشوی ماهم ادامه بدم

اینم یه گل قشنگ برای شوشو

دوست دارم عزیزم...به خاطر صبوریت و مهربونیت.ممنون عشق من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط ستایش | 
 

خیلی دلم نی نی می خواد

 روزی تو خواهی آمد از دور دستها ،آسمان ها

 

اصلا شوهرم خبر نداره که من نی نی می خوام راستش الانم یکمی زوده خوب

اما اگه هر چی خدا بخواد با آغوش باز می پذیرم

جیگر نی نی ام رو بخورم ....دلم یه خانواده سه نفری می خواد

من و شوهرم و نی نی

هدیه ی خدا رو با آغوشی گرم می پذیرم

خدایا به خاطر تمام مهربونی هان سپاسگزارم

راستی اینم برای شوهرم ..........عزیزم من با وجود بچه هم مثل قبل و بیشتر از قبل دوستت دارم

یه وقت فکر نکنی عشقم نصف می شه یا کمتر

باور کن بیشتر می شه بیشتر تر

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط ستایش | 
 

دوستت دارم عزیزترین یار همیشگی ام

برای صبوری هایت تشکر

برای مهربانی هایت  تشکر

برای نگرانی هایت تشکر

برای عاشق ماندن ات تشکر

برای آرامش بخشیدنت تشکر

برای گرمای نگاه ات تشکر

برای بودن و ماندن ات تشکر

دوستت دارم همسرم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:55  توسط ستایش | 
 

وقتی همسرم به خونه برمیگرده!

 

وقتی همسرم به خانه بر میگردد چه کار کنم ؟!!

تا به حال فکر کردید که در ۳۶۵ روز سال شما یا همسرتون چند بار از سرکار به خونه بر می‌گردین؟ آیا هرگز برای این‌که این اتفاق به اتفاقی خوشایند تبدیل بشه کاری کردید؟ اگر این کار رو نکردید، بد نیست از این به بعد فکری بکنید:


● وقتی به خانه برمی‌گردم چه کار کنم؟ (قابل توجه آقایون!)

شما ساعت‌های طولانی را دور از خانه گذرانده‌اید. وقتی به خانه برمی‌گردید افراد خانواده نیاز دارند با شما ارتباط برقرار کنند، ساعت‌هاست که آنها شما را ندیده‌اند! بنابراین بیاموزید که هر چه سریع‌تر خود را با محیط خانه تطبیق دهید.

۱) وقتی از محل کار خارج شدید، سطل زباله‌ای پیدا کنید، در کنار آن مکثی کنید و همه افکار و مشکلات مربوط به کارتان را درون آن بیندازید!

حالا وقت آن است که ذهن پاکسازی شده‌تان را به سمت خانه سوق دهید. برای خانه خرید کنید، سعی کنید مناسبت‌های امشب را به خاطر بیاورید (تولد، سالگرد ازدواج، یا قرار میهمانی)

می‌توانید موقع انتظار پشت چراغ قرمز قوه تخیلتان را به کار بیندازید و سری به خانه بزنید، به تک‌تک اتاق‌ها سرک بکشید و افراد خانواده را در حالی‌که هر یک به کاری مشغول هستند، تجسم کنید. خلاصه هر کاری را که فکر می‌کنید ذهنتان را به سمت خانه می‌کشاند انجام دهید، نگران نباشید: فردا صبح به اندازه کافی وقت برای پرداختن به مسائل کاری خواهید داشت!

۲) انتظار نداشته باشید هنگام ورود به خانه، همسرتان با یک دسته گل منتظرتان ایستاده باشد. او نمی‌تواند همه کارهایش را کنار بگذارد و مدت‌ها چشم‌ به در بدوزد تا شما وارد شوید.(البته به نظر من خانوم خوب اونیه که با تمام وجودش منتظر برگشت همسرش باشه و اینو توی رفتار و نگاهش نشون بده.حتی با یه دسته گل دم در منتظر بمونه!)

۳) هرگز، هرگز و هرگز کارهای عقب افتاده را به خانه نبرید. شاید این را بارها شنیده باشید، اما مطمئن شوید که به آن عمل می‌کنید. فرصت کوتاه حضورتان در خانه را از افراد خانواده و به‌خصوص همسرتان دریغ نکنید.

۴) از همسرتان بپرسید که آیا روز خوبی را پشت سر گذاشته یا نه. به حرف‌هایش توجه کنید، اما در مورد کارهایش قضاوت نکنید. با او همدردی کنید، بگذارید هر چه می‌خواهد گله و شکایت کند. از اظهار نظر بپرهیزید؛ مگر این‌که خودش از شما بخواهد.

۵) از همسرتان تشکر کنید، این کار جادو می‌کند.

۶) برای این‌که شب خوبی در پیش داشته باشید طرح‌های خلاقانه به کار ببرید. هر شب برای خوشحالی همسرتان کاری هر چند کوچک انجام دهید.

۷) اصلاً خوب نیست که به محض ورود به خانه، به تلویزیون بچسبید و یا پشت روزنامه پنهان شوید!

۸) و مهمتر از همه: حتماً هنگام ورود به خانه لبخند به لب داشته باشید، حتی اگر همه کشتی‌هایتان غرق شده باشد!!

● وقتی همسرم به خانه برمی‌گردد چه کار کنم؟ (قابل توجه خانوما!)

این که موقع بازگشت همسرتان به خانه چه کاری انجام دهیداهمیت زیادی دارد.

این مسئله تعیین می‌کند که آیا شب خوبی را در کنار هم خواهید داشت یا نه و تقریباً همه زن و شوهرها فقط همین چند ساعت شبانه را برای صحبت کردن و با هم بودن فرصت دارند. پس بهتر است برای هر چه دلپذیرتر کردن آن دست به کار شوید.

۱) همسرتان ساعت‌های طولانی را در محیط کار سپری کرده است. او برای انطباق با محیط جدید، یعنی خانه نیاز به فرصت دارد. انتظار نداشته باشید به محض ورود، بنشیند و درباره مسائل خانه با شما به بحث و گفت‌وگو بپردازد. معمولاً یک فرصت ۲۰ تا ۳۰ دقیقه‌ای کفایت می‌کند.

۲) به حضور همسرتان در خانه اهمیت بدهید. هنگام بازگشت او را تحویل بگیرید. از شما انتظار نمی‌رود هر شب با یک دسته‌ گل منتظر ورود همسرتان باشید، گاهی یک سلام و احوال‌پرسی گرم مؤثرتر است. به هر شیوه‌ای که می‌توانید یا بهتر است بگویم به بهترین شیوه به او نشان بدهید که متوجه حضورش در خانه شده‌اید.

به سریال مورد علاقه‌تان خیره نمانید. برای چند دقیقه از آشپزخانه یا اتاق بیرون بیائید.

۳) برای بازگشت همسرتان از قبل برنامه‌ریزی کنید. کارهای مهم و نیازمند توجه و دقت زیاد را پیش از این به اتمام برسانید. به خود فرصتی بدهید تا با همسرتان بنشینید و یک فنجان چای بنوشید. زمان شام را طوری تنظیم کنید که همه افراد خانواده دور هم باشید.

۴) از همسرتان بپرسید که آیا روز خوبی را پشت سر گذاشته یا نه؛ اما از او بازجوئی نکنید!

و از کنجکاوی‌های بی‌مورد و سئوالات بیش ازحد بپرهیزید.(عمرا!اگه تونستن این خانوما!) در مورد کارهایش قضاوت نکنید فقط گوش کنید؛ مگر این‌که خودش از شما اظهار نظر بخواهد.

۵) اول اخبار خوب را به او بگوئید. تا حد ممکن بدها را سانسور کنید. نگذارید رویدادهای ناخوشایند و یا گله و شکایت‌ها لحظات زیبائی با هم بودنتان را تحت تأثیر قرار دهد.

۶) برای این‌که شب خوبی داشته باشید، طرح‌های خلاقانه به کار ببرید. هر شب فکر تازه‌ای بکنید تا زندگیتان تکراری و ملالت‌آور نشود.

۷) اصلاً خوب نیست که موقع ورود همسرتان به تلویزیون چسبیده باشید و یا در آشپزخانه پنهان شده باشید!

۸) و مهمتر از همه: حتماً هنگام ورود همسرتان به خانه لبخند به لب داشته باشید، حتی اگر کوهی از مشکلات بر دوشتان سنگینی می‌کند.

یه مطلب درگوشی!

یادمه سر یکی از کارگاهای دانشگاه بهترین و خوش ذوق ترین استادم یه نکته ای گفت که متاسفانه توی بعضی ار خانومای ایرانی پیدا میشه.

اونم اینکه اصولا خانوما زمانی به یه لیدی زیبای مهربون تبدیل میشن که بخوان پاشونو از خونه بذارن بیرون!

تو بعضی خانواده ها جا افتاده که اگه یه خانوم در حال تیپ زدن و رسیدگی به خودش باشه ملت میپرسن:جایی میخوای بری؟!

این خیلی بده که وقتی آقای طفلکی خونه خسته و کوفته از سر کار بیاد خونه اونم با هزارتا امید، خانوم خونه  با  یه چهره درهم و برهم  و عطر خوش پیاز و سبزی سرخ کرده ،ملاقه به دست بیاد استقبال.(تازه اگه بیاد استقبال!)

هم آقایون هم خانوما باید تمام سعیشون این باشه که مثل روزای اول آشنایی ظاهر و رفتارشون رو خوشگل و دوست داشتنی نگه دارن.چه کسی بیشتر از همسر لیاقت دیدن زیبایی و خوشرویی رو داره؟

دوستت دارم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12:33  توسط ستایش | 
 

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده وا داشتي .

        براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش كردي .

        براي همه وقت هايي كه به من شهامت و جرات دادي .

        براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي .

        براي همه وقت هايي كه با من يه گردش آمدي .

        براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي .

        براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

        براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي .

        براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من هستي .

        براي همه وقت هايي كه گفتي " دوستت دارم" .

        براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي .

        براي همه وقت هايي كهبرايم شادي آوردي .

        براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي .

        براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي .

        براي همه وقت هايي كه به من  دلداري دادي .

        براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي .

        به خاطر همه اينها  ، هيچ وقت فراموش نكن كه :

        هميشه براي گوش دادن به حرف هايت آمادگي دارم .

        هميشه پشتيبانت هستم .

        من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود .

        فقط كافي است چيزي از من بخواهي ، بلافاصله از آن تو خواهد شد .

        مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم .

        من كاملا" به تو اطمينان دارم  و تو امين من هستي.

        در دنيا تو از هر چيزي برايم مهمتر هستي .

        هميشه دوستت دارم ، چه به زبان بياورم چه نياورم .

        همين الان در فكر تو هستم .

        تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري .

        من هميشه براي تو اينجا هستم ودلم برايت تنگ است .

        هر وقت كه احتياج به درد و دل داشتي روي من حساب كن .

        تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:11  توسط ستایش | 
 

 

 

 

به خاطر غر غر هام و بدخلقی هام ...ببخشید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:10  توسط ستایش | 

ای نشسته در ضمیر من فراموشم مکن

با غم و درد فراموشی هم آغوشم مکن

زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن

زنده ام با سوز وساز خویش خاموشم مکن

چون صبا در جستجوی خود به هر سویم مکش

همچو گیسوی سیاهت خانه بر دوشم مکن

این دل درد آشنا را در شرار غم بسوزان

هر چه می خواهی بکن اما فراموشم مکن

****************************

دیشب از دستت دلم شکست

وقتی جلوی همه بهم گفتی که برات دربستی می گیرم خودت برو ،چه اشکالی داره

قلبم با حرفت فروریخت

بغض بدی توی گلوم نشست ...باورم نمی شد تو انقدر خونسرد اینجوری رفتار کنی

من اینهمه راه رو برای دیدن تو میام برای اینکه بیشتر با تو باشم و تو ..

خیلی بی معرفتی ...چطور می تونی منو ساعت ۱۱ شب تنها به حال خودم رها کنی

توی ماشین گفتی شوخی کردی اما من باور نمی کنم شوخی بود

من رو بگو چقدر به فکر راحتی تو هستم

و تو چقدر بیرحم

دیشب وقتی رسیدم خونه بد خوابیدم ...اولش گریه کردم رو بالش ...کمی بغضم ترکید

خوابم نمی برد حتی ساعت ۱:۵ دقیقه که زنگ زدی دیدم اما نتونستم جواب بدم

حرفی نداشتم ....چی بگم

نمی خوام بی رحم باشم ...چون نیستم و نخواهم بود اما از تو تعجب کردم که همه ی کس منی

از تو که بارها بهت گفته بودم من تو رو دارم به تو تکیه کردم

 

دلم گرفته خدایا

دلم هوای گریه داره اما نمی باره

سردمه .

دلت میاد این چشمها رو تر کنی

سردمه

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 8:50  توسط ستایش |